امروز دیگر قطعا قطعا به این نتیجه رسیدم که که به درد هیچ کاری در این دنیای فانی نمی خورم و خداوند باریتعالی لطف فرموده و در سر تا پای هیکل نحس ما هیچ هنری آفرینش نفرموده اند. رودربایستی و تعارف با خومان نداریم که ! بنابراین گور بابای حرف کارشناسان و منتقدان هنری سرتاسر دنیا می رویم که بازیگر بشویم .
خاطره دیم :
الان دارم توی آینه خودم را برانداز می کنم تا ببینم آن خانم مسئول ثبت نام کلاس بازیگری از روی چه حسابی فرمودند بنده چهره فتوژنیکی دارم ... یک ساعت دوساعت است که هی به آینه زل می زنم و هی به این نتیجه می رسم که ایشان حالشان خیلی بد بوده است و احتمالا اختلالات بینایی داشته اند. آدم که با خودش رودربایستی ندارد که !
خاطره سیم :
به ما گفتند که قرار است رابرت دنیرو از هالیوود تشریف بیاورند و استاد و مربی ما بشوند ولی نمی دانم چرا الان یک آقای کچل بی ریخت و بی سواد دارد سر کلاسمان چرت و پرت و آسمان و ریسمان به هم می بافد ؟؟! البته از لهجه ضایعشان که فاکتور بگیریم شاید بتوان حرف مسئولان آموزشگاه را باور کرد که آقای دنیرو بدون گریم بیشتر از این ازشان در نمی آید . اگرچه من باز هم شک دارم ولی خدایی دروغ به این گنده گی اصلا امکان دارد ؟! نه حتما خود ایشان آقای دنیرو هستند ولی خدایی قدشان چرا اینقدر آب رفته و چاق و چله شده اند ؟ این آقای استاد بیشتر شبیه بشکه هستند تا رابرت دنیرو . خوب آدم چکار کند دیگر ؟ آدم که با خودش رودربایستی ندارد ...
خاطره چهارم :
بالاخره مجبور شدیم کلیه و هفت هشت سانت از مری و بیست و چهار گرم از جگر و یک متر و بیست سانتی متر از روده کوچکمان را بفروشیم تا از پس مابقی شهریه و اقساط آموزشگاه بربیاییم . خدا لعنت کند باعث و بانی این همه تورم و گرانی را ... ما که شانس و رفاه و امکانات نداریم که ... می گویند توی کشورهای خارجی در خانه های مردم را می زنند و با گریه و التماس و خواهش و تمنا از مردم می خواهند که بروند و بازیگر بشوند ولی ما چییییییی ؟! احتمالا من هم باید به فکر فرار مغزها و از این غلط ها بیفتم ظاهرا توی این مملکت قدر نبوغ شدید آدمها را نمی دانند . حالا یک مدتی صبر می کنیم ببینیم چی می شود اگر توی یک فیلم بازی مان دادند که هیچ وگرنه مجبور می شوم بروم توی فیلمهای هالیوود و کنار یک مشت بازیگر اجنبی و نادرست خیر ندیده بازی کنم با خودمان که رودربایستی نداریم که ...
خاطره پنجم :
مجبور شدیم خودمان را سر تا پا به مزایده و حراج کلیه بیمارستان های کشور بگذاریم تا عنقریب بیست و دو ثانیه و پنجاه و هفت صدم ثانیه در یک فیلم بازی کنیم . خدایی بیشتر از این نمی کشید مگر همه اش چقدر روی بنده قیمت مزایده گذاشتند ؟! اولش قرار بود نقش اول را بازی کنیم ولی خب مشکلات مالی است و لا غیر ... بنده خدا کارگردان فیلم گفتند اگر مبلغ نقش اول را توی حساب ایشان بریزیم همین الان سفارش می کنند عکاسی حرفه ای بیایند و در فیگورهای مختلف عکسمان را برای سر در سینما بگیرد . خدا لعنت کند باعث و بانی فقر و نداری را که اینطور فرصت بروز خلاقیت ها و هنر آدم را می گیرد . آ....... ه !
خاطره ششم :
الهی خدا باعث و بانی اش را تکه تکه و نابود کند امروز گفتند فیلممان مجوز اکران نگرفته است و آقای کارگردان هم از ناراحتی فرار کردند و سر به کوه و بیابان گذاشتند. خدا ذلیل کند دشمنان هنر را . می بینید حالا آدم حق ندارد فرار کند و به سینمای اجنبی و ضایع هالیوود و بالیوود پناه ببرد ؟؟!... طفلکی آقای کارگردان ! مردم غیر هنر دوست هم در به در با هماهنگی نیروی اتظامی ! فکر کن نیروی انتظامی دنبال این بنده خدا می گردند تا پولشان را پس بگیرند . بابا نامردها فیلم مجوز نگرفته این بنده خدا چه گناهی دارد ؟! ... وای چقدر داغانم از موقعی که کلیه املاء و احشاء مان را اهدا کردم همه اش در مراکز درمانی بستری می باشم . به قول بابام شدم عینهو چینی بند زده که به زور سر پایش نگه داشتند. چکار کنیم دیگر عشق هنر است ...
خاطره هفتم :
دکتر گفتند بنشینم و بدون پرحرفی وصیت نامه ام را تنظیم کنم چون به خاطره هشتم نکشیده از خدمتتان مرخص می شوم و هنرمند می میرم. این خاطرات را بدین جهت ثبت و ضبط کردم که شما بدانید بنده یک هنرمند محترم بوده ام و وصیتی ندارم جز اینکه مرا در قعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک بسپارید ... خدانگهدار زندگی !
این است تذکره نامه یک هنرمند فقید ...
