موقعیت : دوشنبه - ساعت 2 بعدازظهر- سر کلاس یه استاد اخمو و بداخلاق و سختگیر
ته کلاس نشستم و یواشکی گیم بازی می کنم ! که گوشیم در حالت سایلنت 3-4 بار زنگ می زنه و من نمی تونم جواب بدم ! استاد می گه : خانوم سر به زیر ! پاشو بگو ببینم چی می گفتم ؟!
انگار یه چیزایی راجع به رادیکالیسم و سکولاریسم می گفت ! بلند می شم هرچی از رادیکالیسم و سکولاریسم بلدم رو می کنم !
می گه : من اینا رو نمی گفتم ولی اطلاعاتت بد نیست ! اون زیر چیکار می کردی ؟! کیه بهت اس ام اس می ده و نمی تونی جوابشو ندی !
می گم اس ام اس نیست استاد ! ولی یکیه هی زنگ می زنه جرات نمی کنم جوابشو بدم !
می زنه زیر خنده و می گه برو ببین کیه ؟ ولی برنامه ات رو بهش بگو که به موقع مزاحم بشه !
می گم اونی که شما فکر می کنین نیست ! و یارو باز زنگ می زنه دارم از کلاس بیرون میام و بچه ها به استاد می گن : شاغله استاد - بیزیه !
تلفن رو جواب می دم یه خانومه اس که می گه تو بخش طنز کودک و نوجوان شانزدهمین جشنواره مطبوعات رتبه آوردم و رزومه ام رو می خوان واسه کتاب جشنواره
می گم چندم شدم ! می گه میخوایم سورپرایزتون کنیم سه شنبه که اومدی جایزه ات رو بگیری می فهمی !
خلاصه رزومه رو می گم و با نیش باز می رم توی کلاس
استاد می گه : بیا ! خوشحاله و خیالش راحت شده ! ... شما اصلا واسه چی میایید دانشگاه ؟! فقط یه مدرک کم دارین که بذارین روی خنچه عقدتون ... بفرما بشین
با خونسردی می رم می شینم .
سه شنبه شیرینی به دست می رم دانشگاه . وسط راهرو منو با جعبه گنده شیرینی می بینه . می گه : به همین سرعت با یارو به نتیجه رسیدی ؟!
جریانو می گم . چند ثانیه ای با تحسین سرشو تکون می ده . منتظرم بگه : باباااااا خفن !
می گه : احسنت ... تبارک الله
!
